وعده
پادشاه !
.
.
.
.
...پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام
بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مىداد.
از او
پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و
مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مىروم و مىگویم
یکى از
لباسهاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر
کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعدهاش را فراموش کرد.
صبح روز بعد
جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند
در حالى که در کنارش با خطى
ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل
مىکردم
.
اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . . !
!wow
very beautifuling
hosein jan b man ham ye vaadehaei dade budi?
havaset bashe
فعلا که تو به من وعده هایی دادی که عمل نکردی البته اگه خاطرت باشه!
خیلی جالب بود
مرسی!
بعد از مدتها به وبلاگ خودتون اومدین!
خوش اومدین!
aqa yek kalam mese adam begu key anjam bedam
zud bash
age nagi dad mizanam
چیو کی انجام بدی؟
اصلا داد بزن ببینم چی میگی!!!
بچه میترسونی؟؟؟؟؟
سلام حسین جان وب قشنگی داری
ایول ایول ایول
مرسی!
هاها
مرسی
خواهش میکنم دن عزیز!
اسمتونو فراموش کردین وارد کنین!
توضیحش طولانیه
تعجب واسه چیه
واسه این هاها که گفتین!
ترسیدم!