وعده پادشاه !
.
.
.
.
...پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد
هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم
یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.
اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند
در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم
.
اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد . . . !
نظرات 7 + ارسال نظر
hashem شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 10:38 ب.ظ http://rashel20.mihanblog.com

!wow
very beautifuling

hosein jan b man ham ye vaadehaei dade budi?
havaset bashe

فعلا که تو به من وعده هایی دادی که عمل نکردی البته اگه خاطرت باشه!

دن یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:48 ق.ظ

خیلی جالب بود

مرسی!
بعد از مدتها به وبلاگ خودتون اومدین!
خوش اومدین!

hashem یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 03:06 ق.ظ http://rashel20.mihanblog.com

aqa yek kalam mese adam begu key anjam bedam
zud bash
age nagi dad mizanam

چیو کی انجام بدی؟
اصلا داد بزن ببینم چی میگی!!!
بچه میترسونی؟؟؟؟؟

ساناز جمعه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 11:35 ق.ظ http://www.antiboys6010.blogsky.com

سلام حسین جان وب قشنگی داری

ایول ایول ایول


مرسی!

[ بدون نام ] جمعه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 05:58 ب.ظ

هاها
مرسی


خواهش میکنم دن عزیز!
اسمتونو فراموش کردین وارد کنین!

رضا جمعه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 11:59 ب.ظ

[ بدون نام ] شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:00 ق.ظ

توضیحش طولانیه
تعجب واسه چیه

واسه این هاها که گفتین!
ترسیدم!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد